تبليغاتX
...::: حرفهای دل :::...






درد و دل


آثار بجا يك عاشق


نويسنده


دوستان


موضوعات :


آمار وبلاگ :

طراح قالب:


لوگوي دوستان


كد جاوا :



شبهای تا هرگز...!!!

شبهای تا هرگز...!

 

بدنبال   تو  میگردم   تو ای  تنهای  تا  هرگز
تو ای  گم  گشته  در اندیشه  فردای  تا  هرگز
منم جهل مرکب انکه در اغاز خود مانده است
بیا   ذات  مرا  معنا   کن  ای  دانای  تا  هرگز
بدون بیا   فانوس  روشن  کن   بیا  زیبای  تا   هرگز
 چلچراغ  چشمهایت  راه  تاریک   است
نمی دانم  چه روزی با حقیقت می خوری پیوند
تو ای مرموز!  ای کابوس ! ای رویای تا هرگز
منم مجنون تر از ان  کس  که  می دانی و میدانم
نمی خواهی  که برگردی  چرا.؟  لیلای تا  هرگز
تو  را  من   با   تمام   انتظارم    جستجو   کردم
ولی    پیدا   نشد   ان  عشق.!   ناپیدای  تا   هرگز
تو ای  ان   کس  که  تنها   از فراز   کوه    می اید
بگو   صبحی   نشسته   پشت  این   شبهای  تا هرگز

    

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


نويسنده: ...::: امید :::... مورخ: چهارشنبه 1387/08/22 در ساعت: 9:31 قبل از ظهر
|+|



از سوی آب آمدی...!!!

به خواب آمدي در شب قدر عشق

تو انگار از سوي آب آمدي

گلويت پر از صوت داوود باد

سرودت پر از زمزم رود بود

نفس مي‌زدي در هواي دلم

و در هر دمت بوي پاك مسيح

شفا مي‌پراكند در جان من

گل‌آلوده رود مرا، زلال تو مي‌برد تا بحر عشق

من از شوق، فرياد حيرت‌كشان

تو از لطف، باران رحمت‌فشان

و من در تمامي تو ناتمام

كه تو ناتمام مرايي تمام

پريشان شده پرده‌هاي دلم

و حيران شده پنجره‌هاي چشم

از آن آمدن، آمدن‌هاي تو

كه در شرق دل

شعله‌، ور مي‌كشيد

 


نويسنده: ...::: امید :::... مورخ: پنجشنبه 1387/07/18 در ساعت: 10:38 قبل از ظهر
|+|



ازهراس خط خوردن...!!!

بيا به بهانه عشق

به دورآبادي برويم

كه دل را آذين تماشاي گل مي‌كنند

و به حرمت عشق

پيشاني به خاك مي‌سايند

و براي عاشقان آفتابي دعاي وصل مي‌خوانند

بيا برويم

به نورآبادي كه مردمانش

فانوس سرخ دلهاشان را

به تمامي سطح شب مي‌آويزند

و نمي‌گذارند كه دل‌هاي عاشق

عشق را در خيال گناه گريه كنند

بيا برويم

پيش از آن كه ناگزير خود را خط بزنيم

 


نويسنده: ...::: امید :::... مورخ: دوشنبه 1387/07/15 در ساعت: 1:30 بعد از ظهر
|+|



حکایت دیده ودل..!!!

حکایت دیده و دل،

حکایت دیده ودل
تمام دامنه ی دریا را گشتم تا پیدایت کردم!
آخر این رسم و روال ِ رفاقت است،
که دی نیمه راه ِ رؤیا رهایم کنی؟
می دانم!
تمام اهالی این حوالی گهگاه عاشق می شوند!
اما شمار ِ آنهایی که عاشق می مانند،
از انگشتان ِ دستم بیشتر نیست!
یکیشان همان شاعری که گمان می کرد،
 
اگر سکوت ِ این گستره ی بی ستاره مجالی دهد،
می خواهم بگویم : سلام!
اگر دلواپسی ِ آن همه ترانه ی بی تعبیر مهلتی دهد،

می خواهم از بی پناهی ِ پروانه ها برایت بگویم!
از کوچه های بی چراغ
!
از این حصار ِ هر ور ِ دیوار
!
از این ترانه ی تار
...
مدتی بود که دست و دلم به تدارک ِ ترانه نمی رفت
!
کم کم این حکایت ِ دیده و دل،

که ورد ِ زبان ِ کوچه نشینان است،
باورم شده بود!
باورم شده بود،


نويسنده: ...::: امید :::... مورخ: شنبه 1387/06/23 در ساعت: 1:11 بعد از ظهر
|+|