بدنبال تو میگردم تو ای تنهای تا هرگز تو ای گم گشته در اندیشه فردای تا هرگز منم جهل مرکب انکه در اغاز خود مانده است بیا ذات مرا معنا کن ای دانای تا هرگز بدون بیا فانوس روشن کن بیا زیبای تا هرگز چلچراغ چشمهایت راه تاریک است نمی دانم چه روزی با حقیقت می خوری پیوند تو ای مرموز! ای کابوس ! ای رویای تا هرگز منم مجنون تر از ان کس که می دانی و میدانم نمی خواهی که برگردی چرا.؟ لیلای تا هرگز تو را من با تمام انتظارم جستجو کردم ولی پیدا نشد ان عشق.! ناپیدای تا هرگز تو ای ان کس که تنها از فراز کوه می اید بگو صبحی نشسته پشت این شبهای تا هرگز
تمام دامنه ی دریا را گشتم تا پیدایت کردم! آخر این رسم و روال ِ رفاقت است، که دی نیمه راه ِ رؤیا رهایم کنی؟ می دانم! تمام اهالی این حوالی گهگاه عاشق می شوند! اما شمار ِ آنهایی که عاشق می مانند، از انگشتان ِ دستم بیشتر نیست! یکیشان همان شاعری که گمان می کرد،
اگر سکوت ِ این گستره ی بی ستاره مجالی دهد، می خواهم بگویم : سلام! اگر دلواپسی ِ آن همه ترانه ی بی تعبیر مهلتی دهد، می خواهم از بیپناهی ِ پروانه ها برایت بگویم! از کوچه های بی چراغ! از این حصار ِ هر ور ِدیوار! از این ترانه ی تار... مدتی بود که دست و دلم به تدارک ِ ترانه نمیرفت! کم کم این حکایت ِ دیده و دل، که ورد ِ زبان ِ کوچه نشیناناست، باورم شده بود! باورم شده بود،